شرکتهای بزرگ با توجیه ارتقای سلامت کارکنان و به دلیل الزامات قراردادهایی که با شرکتهای بیمه منعقد می کنند، برنامه های سلامتی را همراه با مشوق های مالی به کارکنان شان ارائه میکنند.
برای مثال، کارکنانی که در برنامه کنترل کلسترول خون شان شرکت می کنند، مبلغی را بهعنوان تشویقی دریافت خواهند کرد و همین طور شرکت در برنامه های سلامتی دیگر، مشوق های مشابهی را برای آنها به دنبال خواهد داشت.
هر چند سازمان ها با اجرای این برنامه ها که با هدف ارتقای سلامت کارکنان دنبال می شود، اغلب بهطور ناآگاهانه اوضاع را وخیم تر می کنند. این شگفت آور است که مطالعات اولیه روی برنامه های ارتقای سلامت کارکنان نشان می دهد که این برنامه ها عموما به نتایج محسوسی ختم نمی شوند.
در بهترین حالت، این برنامه ها مصداق حرف بدون عمل هستند اما در بدترین حالت، استرس بیشتری را برای کارکنان ایجاد خواهند کرد. انجام آزمایش خون، پر کردن پرسشنامه های سلامتی و... صرفا یکی از شیوه هایی است که این برنامه ها فعالیت های بیشتری را به برنامه فشردهکاری کارکنان اضافه می کنند. یکی از کارکنانی که در یکی از برنامه های ارتقای سلامت کارکنان شرکت کرده بود به من چنین گفت: «احساس می کنم شرکت از من می خواهد که مراقبت بیشتری راجع به سلامتی ام داشته باشم اما آن چنان با برنامه های مختلف و زمان بندی های سختگیرانه مرا تحت فشار می گذارد که فرصتی برای اینکه ناهارم را پشت میزم بخورم ندارم. می دانم که شرکت در این برنامه ها برای سلامتی ام خوب است، اما از اینکه هر بار مدیر و همکارانم مرا تحت فشار می گذارند که در میانه انجام کارهایم، از پشت میز بلند شوم و با آنها نرمش کنم آزرده خاطر می شوم.
ضمن اینکه گاهی اوقات که نمی توانم بعد از ساعت کار در کلاس یوگا شرکت کنم، احساس گناه و عذاب وجدان سراغم می آید.» ظاهرا اینگونه که از گفته های کارکنانی مانند این فرد مشخص است، برنامه های سلامتی نه مفری برای رهایی از فشار کاری روزانه بلکه به یکی از وظایف شغلی جدید تحمیل شده به کارکنان شرکتها تبدیل شده اند.
وقتی آمار و اطلاعات را بررسی می کنیم، متوجه می شویم که کارفرمایان و صاحبان شرکتها اغلب از هدف اصلی این برنامه ها غافل مانده اند. مطالعاتی که اخیرا انجام شده است نشان می دهد، سلامتی کارکنان با مجبور کردن آنها به شرکت در اینگونه برنامه ها یا حتی ارائه بسته های تشویقی به آنها بهبود نمی یابد، بلکه کارکنان یک محیط شادتر و کم استرس تر را به فیشهای حقوقی با مبالغ بالاتر ترجیح می دهند.
بنابراین چه چیزی به شادی کارکنان منجر خواهد شد؟ قطعا محیط کاری که در آن اصول انسانی برقرار است. یک فرهنگ سازمانی که در آن بخشش، مهربانی، اعتماد، احترام و الهام بخشی نهادینه شده باشد. مطالعات متعددی که توسط پیشگامان روانشناسی مثبت نگر سازمانی همچون جین داتن و کیم کامرون در دانشگاه پنسیلوانیا و آدام گرنت در دانشکده کسب و کار وارتون انجام شده است، نشان می دهد یک فرهنگ سازمانی که در آن فرهنگ کاری مثبتی برقرار است، به سطح بالاتری از وفاداری، دلبستگی کاری، عملکرد، خلاقیت و بهره وری منجر خواهد شد.
با در نظر گرفتن این واقعیت که حدود سه چهارم از کارکنان در ایالات متحده آمریکا به کار خود دلبستگی ندارند و همچنین هزینه های بالای خروج کارکنان از سازمان، می توان نتیجه گرفت که سازمان ها و به ویژه آن هایی که در ایالات متحده آمریکا قرار دارند، باید نسبت به آمار و اطلاعات موجود در زمینه رضایت کارکنان از برنامه های ارتقای سلامت توجه بیشتری نشان بدهند.
پژوهش ها حاکی از آن است، موثرترین راهی که رهبران سازمان ها می توانند سلامت کارکنان شان را بهبود ببخشند نه از طریق اجرای برنامه هایی همچون برنامه های سلامتی، بلکه از طریق کارهای روزمره ای است که انجام می دهند.
برای مثال، آمار و اطلاعات به دست آمده از تحقیقات گسترده ای که توسط آنا نایبرگ در موسسه کارولینسکا انجام شده است، نشان می دهد داشتن یک رئیس سختگیر و بداخلاق با بروز مشکلات قلبی در کارکنان ارتباط مستقیم دارد.
از سوی دیگر، همین تحقیقات نشان داده است، درجه وفاداری و دلبستگی کاری در کارکنانی که رئیسی دلسوز و حمایتگر دارند، به مراتب بالاتر است.
بر مبنای این پژوهش، صحبت صمیمانه مدیران با کارکنان هنگام ناهار و پرسیدن راجع به خانواده شان در مقایسه با پیشنهاد شرکت در یک کلاس ذهن آگاهی، به مراتب عمل موثرتری در جهت ارتقای سلامتی کارکنان محسوب می شود. رهبران سازمانی فضای کلی سازمان را شکل می دهند و رفتار آنها تعیین می کند که آیا تعاملات درون سازمانی بر مبنای اعتماد، بخشش، درک متقابل، همدلی، سخاوت و احترام شکل گرفته است یا خیر.
برای مثال، یکی از شرکتهایی که جزو لیست ۵۰۰ شرکت برتر مجله فورچون است و در سانفرانسیسکو ایالات متحده آمریکا قرار دارد، سیستمی را طراحی کرده است که مدیرعامل شرکت به محض ابتلای یکی از کارکنان به یک بیماری یا مشکل شخصی جدی باخبر می شود و در عرض ۱۵ دقیقه و صرف نظر از اینکه در آن زمان مدیرعامل چقدر سرش شلوغ باشد، خود او با کارمند مورد نظر تماس می گیرد و از او دلجویی می کند.
ما فراموش کرده ایم که سازمان ها پیش از هر چیزی محلی برای تعاملات انسانی هستند. تحقیقات روانشناسان نشان داده است، بزرگترین نیاز ما بعد از غذا و سرپناه، نیاز به تعاملات اجتماعی و بهویژه ارتباط اجتماعی سازنده با دیگران است. اگر ما محیط کاری ایجاد کنیم که اینگونه تعاملات مثبت و سازنده در آن وجود داشته باشد، عملا به رشد سازمان کمک کرده ایم.
این به آن معنا نیست که مدیران سازمانی نیاز دارند بیش از حد انعطاف پذیر باشند یا لزوما سازمان به محلی تبدیل شود که بیش از اندازه در آن خوش می گذرد.
شما می توانید کماکان قدرتمندانه به مدیریت خود ادامه بدهید، قدرتتان را اعمال کنید، تاثیرگذاریتان را داشته باشید و حرفتان را رک بزنید و در عین حال موقر، دلسوز و فهیم باشید. به جای اضافه کردن برنامه های سلامتی جدید و مشوق های مالی گوناگون، کارفرمایان می توانند کاری به مراتب ساده تر و صدالبته کمهزینه تر انجام دهند که همانا ایجاد یک فرهنگ سازمانی ارزش مدار با تکیه بر اصول انسانی و درک متقابل است.
منبع: Harvard Business Review