فرادید| دونالد ترامپ به تازگی هیلاری کلینتون را "
بنیانگذار داعش" معرفی کرده است. در همین رابطه، لیز مِریوِتر تلاش کرده تا با قلمی طنز به اتهام ترامپ علیه کلینتون بپردازد.
به گزارش فرادید به نقل از نیویورک مگزین، آخر یک شب معمولی در کاخ سفید بود که ایده تاسیس داعش برای اولین بار که به سر اوباما خطور کرد. او خوب نخوابیده بود. میشل به او گفت چند نفس عمیق بکشد، کمی شیر گرم بخورد و فیلم عروس شاهزاده را دوباره نگاه کند تا حالش جا بیاید؛ اما او فیلم را جلو زد تا به صحنه مربوط به بیلی کریستال [کمدین آمریکایی] برسد؛ تازه شیر هم در خانه نبود و صدای خروپف میشل بلند شده بود. این صدا آنقدر بلند و بدآهنگ بود که
شبیه صدای قایقی شده بود که داشت از وسط نصف میشد! باراک باید هر چه زودتر فلنگ را میبست.
اولین کاری که کرد این بود که راهش را به سمت دفتر بیضی شکل [دفتر رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا] بگیرد تا آنجا روی مبل راحتی بخوابد اما درازای مبل برای قد بلندش کافی نبود؛ حتی بوی عرق بدن ژنرالها هنوز روی مبل مانده بود. او برای مدت طولانی در همان شاخه غربی کاخ سفید تاب خورد. باراک خیلی ناراحت و خسته بود و احساس بدی هم داشت، زیرا فکر میکند دارد کاری را انجام میدهد که نباید؛
سپس به کشوهای میز کارمندان سرک کشید و عکسهایی از سگ و گربه و بچه در آنها پیدا کرد. به فکرش زد تا یک شکلات مارک "کایند" را از کشوی یکی از کارمندانش قاپ بزند که به ناگهان واژهای به ذهنش خطور کرد:
داعش. او یک کاغذ کوچک برداشت و روی آن نوشت ISIS. این واژه چه بود؟ چه معنایی داشت؟
چند ماه بود در کوچلای کالیفرنیا بود که ایده آن شکل گرفت. اوباما عاشق موسیقی الکترونیک بود: بیت، نورپردازی، دی جیهای آن و طرفداران فوقالعادهاش. حتی سرویس مخفی سالی یک مرتبه به او اجازه میداد تا در فستیوال موسیقی حاضر شود. آنها عقب میایستادند و اوباما یک عینک آفتابی، تاج گل، تیشرت نئونی و شلوار شنای اروپایی به تن میکند و فقط میرقصد.
کسانی که او را میدیدند آنقدر مست بودند که نمیتوانستند دیگران را متقاعد کنند که واقعا رئیس جمهور آمریکا را دیدهاند (هی رفیق! اون رئیس جمهورِ!... آره رفیق!). رئیس جمهور اما گوشش بدهکار این حرفها نیست و سرتاپا تسلیم بیت آن آهنگ شده است. او کمی با یک زن کانادایی-فرانسوی به نام "بونژوق" رقصید و همان هنگام بود واژه "داعش" دوباره در ذهنش جان گرفت.
او از دوران کودکی همیشه دلش میخواست یک سازمان تروریستی بینالمللی برای خودش ایجاد کند ولی فقط نمیدانست دقیقا باید چه کار کند! افراد زیادی از سالها پیش یک گروه تروریستی برای خودشان ایجاد کرده بودند، بنابراین میدانست که اگر بخواهد وارد این بازار شود باید ایده خارقالعادهای داشته باشد. خب البته اندکی صبر... باراک سراغ کیف پولش رفت و آن یادداشت مچاله شده را دوباره خواند.
بله... او اولین رئیس جمهور آمریکایی خواهد بود که صاحب یک سازمان تروریستی بینالمللی خواهد بود که نامش نیز داعش (ISIS) خواهد بود. بونژوق دیگر خیلی به باراک نزدیک شده بود. او تاج گلش را به بونژوق داد و با اوبر (Uber) یک تاکسی گرفت و مستقیم به واشنگتن برگشت. وقتی او به خانه رسید، دیگر طرحی منسجم در ذهنش داشت.
آن اوایل متقاعد کردن دیگران نسبت به برنامهای که دارد، کار خیلی دشواری بود. باراک به دیگران میگفت: «میخواهم موسس یک گروه تروریستی باشم.» شنونده به محض شنیدن میزد زیر خنده میگفت: «هی آقای رئیس جمهور، لطفا این حرف را جایی نزن!» اوباما حس میکرد که میخواهد که یک کسب و کار لوکس پارچه را در آمریکا راه بیندازد! در آخر،
باراک به این نتیجه رسید که فقط یک نفر میتواند به او کمک کند و آن کسی نیست جز "هیلاری."
دونالد ترامپ اخیرا در یک سخنرانی جنجالی هیلاری کلینتون را بنیان گذار داعش خوانده است
آنها در آشپزخانه چشم در چشم هم مشغول خوردن
آلاسکا بودند که اوباما پرسید آیا میتواند رازی را به او بگوید. هیلاری خندید و گفت: «آیا در مورد این است که تو چگونه واقعا یک تروریست محسوب میشوی؟» باراک نگاهی به او انداخت و گفت: «خب واقعا آره!» هیلاری از خوردن آلاسکا دست کشید و گفت: «پ
س دونالد ترامپ در مورد تو درست میگفت؟» باراک سرش را به نشانه تایید داد و گفت: «تقریبا در مورد همه چیز.»
باراک شروع کرد به صحبت کردن... او توضیح داد که در سال 1919 در کنیا بدنیا آمده و الان 97 سال سن دارد. او حتی گفت که شناسنامه آمریکاییاش را با کاغذ معمولی ساخته و از چای کیسهای برای قدیمی نشان دادن آن استفاده کرده است. باراک حتی گفت که پدر و مادرش از همان کودکی طوری او را بزرگ کردند که بعدها رئیس جمهور آمریکا شود تا بتواند این کشور را از درون نابود کند.
هیلاری پرسید: «آیا این همان ایده فصل یک سریال هوملند نیست؟» اوباما تایید کرد و گفت: «تقریبا. حتی کمی از سریال آمریکاییها.»
هیچ کس حتی حدسش را هم نمیزد... تا اینکه سر و کلهی دونالد ترامپ پیدا شد. باراک نمیدانست که او از کجا بو برده بود! چون همیشه حواسش جمع بوده تا مبادا جایی گاف دهد. یعنی آیا دونالد ترامپ بالاخره متوجه پیامهای سری باراک که از طریق سگ پرتغالیاش به نام "بو" (از نژاد واتر داگ) فرستاده میشد، شده است؟
هیلاری پرسید: «صبر کن، چی شده؟» داشت مخش سوت میکشید. اوباما گفت که بو (Bo) در حقیقت یک ابرکامپیوتر است که پیامهای ارسالی باراک را از طریق کد مورس به تمام سازمانهای تروریستی در سراسر جهان ارسال میکند. باراک با خود فکر میکرد که احتمالا دونالد ترامپ متوجه چشمان بو شده که در حقیقت صفحه نمایش LED بوده است. باراک میگوید: «آیا میدانستی وقتی بو واق واق میکند، او فقط دارد واژه "سگ" را مرتب با صدایی ربات مانند تکرار میکند؟»
هیلاری برای مدتی طولانی بهتش زده بود! او دیگر لب به آلاسکا نزده بود؛ البته دیگر چیزی از آن نمانده بود زیرا همهاش آب شده بود. حالا دیگر انگشتان هیلاری به هم چسبیده بود و انگار دستی شبیه به دست یک ماهی داشت! وقتی شروع به صحبت کردن کرد، انگار صدایش از ته چاه درمیآید: «تو یک مسلمان 97 سالهی کنیایی هستی که توسط اجدادت به اینجا فرستاده شدی تا آمریکا را نابود کنی؟» اوباما سرش را تکان داد. هیلاری صدایی عجیب درآورد و فریاد زد: «انگار نمیفهمم چه میگویی.» اوباما تمام تلاشش را کرد تا او را آرام کند: «بو گاهی اوقات این کار را میکند. بعد بیرون میرود تا یک کارتریج پرینتر را دفع کند!»
هیلاری داشت به سختی نفس میکشید. او در ابتدا در درازای آشپزخانه و سپس در عرض آن قدم زد. همین که هیلاری به خودش آمد، متوجه شد که دارد یکی از حرکات آلی رایسمن (ژیمناست اهل ایالات متحده) را اجرا میکرد. باراک اوباما میدانست که نمیتوانست به هر کسی این رازش را بگوید، اما حالا دیگر انگار باری را از دوشش برداشته بودند. او کاملا سبک شده بود. انگار 10 سال جوانتر شده است. او دستانش را در دستان هیلاری گذاشت. هیلاری به خاطر چسبناک بودن انگشتهایش از باراک معذرت خواهی کرد: «ببخشید که دستم مثل دست ماهی شده.» باراک گفت: «منظورت همون باله ماهیِ؟» آنها ریز و بدون صدا خندیدند. هیلاری گفت که قطعا به زمان بیشتری نیاز دارد تا تمام این اتفاق را بهتر هضم کند. باراک سپس به پشتش تکیه داد و با صدایی آهسته گفت: «اما من هنوز بهترین بخش داستان را به تو نگفتهام. من قصد دارم سازمان تروریستی خودم را راه بیندازم که اسمش هم داعش است.»
هیلاری گفت: «داعش؟»
اوباما گفت: «آره داعش.»
هیلاری و اوباما آن شب چندین ساعت با هم حرف زدند. وقتی از آشپزخانه خسته شدند، رفتند بیرون به سمت باغ و با خودشان نوشیدنی، ماریجوآنا و کلی پنیر بردند. آنها با هم روی چمنها دراز کشیدند و به آسمان تیره و تار واشنگتن نگاه کردند. در همین حین، اوباما تمام نقشههایش برای ایجاد گروه تروریستی را به هیلاری گفت. هیلاری فقط داشت گوش میداد و آبجو را تمام میکرد. وقتی خوابش گرفت، سرش را روی دست باراک گذاشت، چشمانش را بست و اجازه داد تا فکر نابودی جهان غرب مانند هوای گرم تابستان تمام وجودش را فرا گیرد.
هیلاری یک بار حرفهای باراک را قطع کرد؛ زمانی که خواست بگوید گلهای رز چقدر در شب عجیب به نظر میرسند! باراک گفت که دوست ندارد در آن مورد حرفی بزند و با لحنی آرام گفت که ماریجوانا را تمام نکند. سپس هیلاری سعی کرد کمی پنیر بخورد و مواد بزند، اما ایده آنطوری که فکرش را میکرد جالب نبود. باراک به او گفت که الان باید واقعا به ایجاد یک گروه تروریستی تمرکز کنند. آنها تا به خودشان آمدند متوجه شدند که یک ساعت و 45 دقیقه است که مرتب میخندند.
باراک از اینکه ایده تشکیل داعش را به هیلاری گفته بود، داشت احساس پشیمانی میکرد. اما ناگهان هیلاری بلند شد و به چشمان اوباما خیره شد و گفت: «
ما صبر میکنیم تا نوبت ریاست جمهوری من فرا برسد. سپس با کمک هم به شکلی کاملا مخفیانه آمریکا را نابود میکنیم.» جملات هیلاری تمام ذهن باراک را سخت به خود مشغول کرده بود. قلب او داشت تند تند میزد. همانی بود که میخواست. همان نقشهای که انتظارش را میکشید که واقعا هم نقشه خوبی بود.
باراک زیر نور مهتاب متوجه گرد و غباری شد که به صورت هیلاری، به خاطر خوردن آلاسکا چسبیده بود.
چهره او کاملا ترسناک شده بود، درست مثل جودی فاستر در فیلم نِل (1994)؛ یک تکه پنیر درشت از موهای او پایین افتاد. باراک هر کاری کرد نتوانست لبخند نزند. این اولین باری بود که یکی او را کاملا درک کرده بود. آنها دوباره سرشان را روی چمنها گذاشتند و باراک سعی کرد متن آهنگ "واندروال" را در ذهنش مرور کند. او کاملا مخفیانه تلاش میکرد تا پنیری که از موهای هیلاری افتاد را بخورد. دیری نپایید که دیگر صبح پیدایش شده بود.
منبع: New York Magazine
ترجمه: وبسایت فرادید
مترجم: سبحان شکری
فی ما فی...
ما را در سایت فی ما فی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
بازدید: 121
تاريخ: دوشنبه
25 مرداد
1395 ساعت: 13:36